در زمان خلافت هادى عباسى مرد نیكوكار ثروتمندى در بغداد مى زیست . در همسایگى او شخصى سكونت داشت كه نسبت به مال او حسد مى ورزید. آنقدر درباره او حرفها زد تا دامن او را لكه دار كند نشد. تصمیم گرفت غلامى بخرد و او را تربیت كند و بعد مقصد خود را به او بگوید.
روزى بعد از یك سال به غلام گفت : چقدر مطیع مولاى خود هستى ؟ گفت : اگر بگوئى به آتش خود را بیانداز، انجام دهم ، مولاى حسود خوشحال شد. گفت : همسایه ام ثروتمند است و او را دشمن دارم ، مى خواهم دستورم را انجام دهى .
گفت : شب با هم بالاى پشت بام همسایه ثروتمند مى رویم تو مرا بكش ، تا قتلم به گردن او بیفتد و حكومت او را به خاطر قتلم قصاص كند و از بین ببرد.
هر چه غلام اصرار در انجام ندادن این كار كرد، تاءثیرى نداشت . نیمه شب به دستور مولاى حسود گردن مولایش را بالاى بام همسایه محسود ثروتمند زد؛ و زود به رختخواب خود آمد.
فردا قتل حسود بر بام همسایه كشف شد. هادى عباسى دستور بازداشت ثروتمند را داد و از بازپرسى كرد؛ بعد غلام را خواست و از او جویا شد.
غلام دید كه مرد ثروتمند گناهى ندارد؛ جریان حسادت و كشتن را تعریف كرد. خلیفه سر به زیر انداخت و فكر كرد و بعد سر برداشت و به غلام گفت :
هر چند قتل نفس كرده اى ، ولى چون جوانمردى نمودى و بى گناهى را از اتهام نجات دادى ترا آزاد مى كنم و او را آزاد كرد، و زیان حسادت به خود حسود باز گشت